۱- من خسته م . خیلی دویدم . هزاران سال دویدم ، بین کوچه های باریکی که تموم نمی شن . انتهای هرکوچه یه پیچ هست ، از هر پیچ راهی به کوچه بعد هست ، کوچه ای که باریک تر می شه و طولانی تر . کوچه ها باریک تر و طولانی تر می شن ،دیوار ها نزدیک تر .
دیوارها داره به هم می رسه اما من هنوز می دوم .
من خسته م .
سالهاست که دویدم و تو تمام این سالها حتی یک لحظه نایستادم ، یه نفس دویدم . حالا کوچه اون قدر باریک شده که دارم بین دیوارها له می شم .
...
من خسته بودم .
اما می تونستم توکوچه های تنگ و بلند بدوم و انتهای پیچ هر کوچه ، بار هزاران سال تنها دویدن رو به دوش بکشم و باز بدوم.
اما کوچه ها تنگ تر شدند . اون قدر تنگ که من رو بین دیوارهای بلند له کردند .
۲- یه جایی بین کوه ها ، کوه های رسی رنگ ، یه جشنه ، دورتادور کوه یه راه باریک هست که کنارش رو زنجیر بستن از اون بالا می شه پایین رو دید .
هیشکی نمی دونه یه سرگین غلتون داره از دور میاد.
صدای هلهله میاد. یه کوتوله گوسفند سر می بره .کله ها رو می ندازه تو دیگی که آب توش قل می زنه .کله ها می جوشن ،کوتوله سر می بره .
هیشکی نمی دونه یه سرگین غلتون داره میاد .
یه مرد قدبلند از بین جمعیت پیدا می شه .اون قدر قدبلنده که نمی تونه تعادلش رو حفظ کنه . حالا به دیگ نزدیک می شه . بو می کشه دیگ رو روی یه دست بلند می کنه ، می بره هوا ،می گه به سلامتی همگی و دیگ رو سر می کشه .
سرگین غلتون نزدیک می شه .
زنها کل می کشن .
سرگین غلتون می رسه .
...
همه چیز آروم داره تو هم مچاله می شه .
هل می ده می ره جلو و به راهش ادامه می ده .....
+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت   توسط آزاده
|
۱- هیچ کس نمی تونه منکر تاثیر گذاری مستقیم قصه ها روی بچه ها بشه . یادمه مامان بزرگ برام یه قصه می گفت که روزی روزگاری یه مرد خوبی بود که فقیر شده بود ،ولی به همه کمک می کرد .یه روز توی راهی گم می شه وارد یه جایی می شه می بینه عروسیه اون هم شروع می کنه با مهمونها شادی و پایکوبی .حالا نگو که اونجا عروسی جن ها بوده .این مرد از بس فقیر بوده فقط می تونسته شب برای شام پیاز بخوره خلاصه شب یه مقدار پوست پیاز ریخته بود پشت در خونه ش .جن ها هم که می خواستن کمکش کنن برای تشکر همه پوست های پیاز رو براش به سکه طلا تبدیل می کنند . داستان ادامه داره ولی می خوام بگم من هنوز بعد از بیست و چند سال وقتی پیاز پوست می کنم و پوستش رو می بینم یاد این قصه می افتم و تصاویری که اون دوران تو ذهنم ساخته بودم می آد جلو چشمم .
بچه که بودم بعد از ظهرها نوار قصه می ذاشتم و با اون می رفتم تو خیال و رویا .اول یکی از نوارهام این طوری شروع می شد : قصه گو حمید عاملی . هفته پیش برنامه درشهر روی تخت بیمارستان دیدمش در حالی که چیزی از اون صدای گرمش نمونده بود ، به سختی حرف می زد ، می گفت زندگی این جوریه خوشی داشته ، سرطان هم داره همیشه شادی نیست غم هم تو زندگی هست . دو شب پیش اخبار اعلام کرد :پیر قصه گوی ایران زیر چتری از برف آرمید .رفتنش من رو ناراحت کرد خیلی زیاد .با خودم فکر می کنم ؛ تنها صداست که می ماند .روحش شاد .
۲- در سالروز کشف حجاب توسط رضا خان ، تلویزیون برنامه ساخته که فلانی چنین کرد وچنان .حالا بماند کسی که خودش زور می گه چطور میاد یه نفر دیگه رو سرزنش می کنه . خلاصه نریتور می خونه با اعلام دستور کشف حجاب بعضی از مردها که غیرتشون اجازه نمی داد این وضعیت رو تحمل کنند خودکشی کردن .حالا دیگه نمی گه اگه به فرض بخواد همچین اتفاقی بیافته طرف اول باید زنش رو بکشه نه این که زن رو ول کنه به امون خدا تو اون بی ناموسی و خودشو بکشه . خودکشی چه دردی رو دوا می کنه ؟ در هر حال بنازم به غیرتت مرد ایرانی !
۳- در راستای بارش برف ، گزارشگر رفته تو یه پارک از مردمی که اومدن بیرون و لذت ببرن گزارش تهیه کنه .می ره سراغ یه خانوم محترم که با عصا ایستاده ، با یه لحن تمسخر آمیز می گه خانوم شما با این اوضاعتون اومدین بیرون ؟ خانومه که معلومه بهش برخورده محترمانه بهش می گه مشکلی پیش نمیاد و با دلخوری می ره .آخه یکی نیست بگه تو که آداب معاشرت بلد نیستی بشینی خونه سنگین تره .نمی خواد گزارش تهیه کنی .
+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت   توسط آزاده
|
حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.
پ.ن:تولدت مبارک فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت   توسط آزاده
|
دیپلم تجربی می گیری ، لیسانس تئاتر ، حالا کارمند یک بانک هستی .طبق معمول هر روز صبح ، دیرت شده ، پشت یه چراغ قرمز 154 ثانیه ای ، صندلی عقب تاکسی ، اون وسط بین دونفر گیر افتادی ، پنجره ها کیپ بسته ، شیشه ها بخار گرفته ، داری خفه می شی ...
فکر می کنی ....
توی 12 سالگی تصویر ذهنیت از «معتاد» ، هنرپیشه سریال آینه عبرت بود . یه آدم فین فینوی موفنگی که نا نداشت دو قدم راه بره . یه ده دوازده سالی طول کشید تا فهمیدی معتاد ، لزوما یه ژولی پولی کثافت که کنار جوب افتاده و داره جون می کنه نیست . می تونه یه آدم معمولی باشه ،حتی خیلی بهتر از یه آدم معمولی .
بعد ...یه روزی رسید که نفس کشیدن بدون اون برات سخت شد، طوری که وقتی یه روز صداشو نمی شنیدی یه چیزی تو خونت کم می شد.حالا تو هم معتاد شده بودی ، مثل همه آدم های معمولی .
چند سال دیگه طول کشید تا فهمیدی توی همه اون سال ها ،همه آدم های دور و برت معتاد بودن ،آدم هایی که دوستشون داشتی ، آدم هایی که دوستت داشتن ، همه آدم های معمولی ، حتی بهتر از معمولی ...
پخش ماشین فریاد می کشه :
دخترک گل و بارون دیگه آتیش نسووووووزون ....
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت   توسط آزاده
|
بعد از بادبادک باز ، هزار خورشید درخشان را هم خواندم، خیلی خوب بود .این دو داستان در عین تلخی چه به دل می نشینند .کاش این خالد حسینی همت کند و تند تند کتاب بنویسد ، کتاب هایی برای همه شب های زمستان من .
+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت   توسط آزاده
|
پشیمونی از گذشته ،ترس از آینده، تردید برای حال ، آشغالا رو از کله ت بریز بیرون فقط توی لحظه باش و عمل کن هیچ چیز ،اون قدر عجیب نیست که اتفاق نیافتد.
+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت   توسط آزاده
|